آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه18اردیبشهت95

1395/2/18 10:55
نویسنده : مامان نسرین
722 بازدید
اشتراک گذاری

هفته ای که گذشت...

اینروزهایمان کمی متلاطم است مخصوصاٌ در هفته ای که گذشت. باباحاجی یکشنبه به شمال بازگشتند و مامان حاجی از جهت چکاب با هزار خواهش در تهران ماندند. در وسط هفته به خانه دایی بهزاد رفتیم و سری به مامان حاجی زدیم البته بماند دردسرهای خانه نو عروس و داماد با هزار وسایل تازه و نو و علی کوچولو و دنیایی که برایش باز شده بود و این وسط من و زن دایی مینا و گاهی هم مامان حاجی درصدد مهار شیطنت های آقا بودیم. روز سه شنبه هم قرار بود باباجون و مامان جون تشریف ببرن کربلا یه سری تا خانه آنها هم رفتیم . روز چهار شنبه هم بنده مرخصی گرفتم تا مامان حاجی حداقل یه روزدر منزل ما باشند اون هم با شیطنت های خواهر برادر خانه تبدیل به میدان جنگی شده بود در سطح تیم ملی.

علی کوچولو همش در حال قلدربازی و بکش بکش وسایل و تا می بیند که زورش به خواهرش نمیرسد با قیافه ای حق به جانب به نزد ما میاد و با آهنگی محزون ما را صدا میزند که چی مامان بیا ببین چه جفایی در حق من میشود. آویسا هم در بیشتر موارد سعی می کند که نقش مادران را بازی کند و گاهی کم میاورد و به زور متوسل می شود.

دامنه لغات علی کوچولو روز به روز بیشتر می شود.ام علی(امیرعلی)، آل گله(غزاله)، دبا(صبا)،.... و هر کلمه ای ازش بخواهیم تکرار میکند. شخصیتها را می شناسد و به اسم صدا میزند. مامان جون، باباجون، دایی ، عمه..

شب جمعه هم عروسی دعوت بودیم. روزش یعنی مبعث باباجونش ایشان را به سلمانی بردن تا برای اولین بار موهای مبارک را در آرایشگاه بپیراین. البته با کلی گریه که وقتی به خانه آمدند علی اومد بغلم و با حالتی محزون و گریه رو به من از باباش شکایت کرد."مامان!!بابا!!!!!!!" عروسی هم خوب بود ولی علی تا تونست شیطونی کرد و بابای بیچاره رو این طرف اون طرف کشوند.

آویسا خانم هم روز عروسی بردم موهاش رو بافتم و قول داد دختر خوبی باشه تا جایزه جارو برقی بگیره. و البته دختر خوبی بود و جایزه گرفت. یه چیز جالب برام تو عروسی هنگام خداحافظی دخترکی دست در دستان آویسا با حالتی گریه و متاصل که به آویسا تکیه زده بود و دخترک من که در میان جمعیت به دنبال مادرش می گشت و در آخر مادرش رو پیدا کرد و دستش رو به دستش سپرد.

روز  جمعه هم با گلکانم رفتیم پارک تا کمی بازی کنن. البته قبلش رفتیم برای علی صندل و برای آویسا یه کتونی گرفتیم. هوا گرم بود و بعد بازی بچه ها برگشتیم. بعد برگشت منم به خاطر قولی که به آویسا دادم رفتم شهر کتاب و براش جاروبرقی خریدم.

صبح ها که ما به اداره جلوس میفرماییم. پسرمان با یکی از دوستان همکارمان ایاق شده اند و همش میرود بغلشان و سوییچ ماشین شان را  میگیرن و کلی بازی می فرماین. در این حین آویسا خانوم هم در ماشین در خواب بسر می برن. گاهی روزهایمان با آرامش خاطر شروع میشود و گاهی به گریه . امروز پسرمان به آرامش خاطر رفت و دخترمان....بگذریم...

ادامه مطلب یادت نره

 

 

 

قبل رفتن به عروسی

قبل سلمانی

عکس های پارک

پسندها (2)

نظرات (0)